دوستم قضیه ای را برایم تعریف می کرد که نوشتن و خواندنش خالی از لطف نیست.
می گفت:
جایتان خالی جشن عروسی پسر عمویم بود.همه بودند. بگو
بخند و شادی و هلهله ای بر پا بود وصف ناشدنی. همه شاد بودند از برقراری
پیوندی که این روز و روزگار برقراری اش به این راحتی ها نیست. شاید هم هست
و ما راهش را بلد نیستیم. شاید هم بلد بودیم و فراموش کردیم. یا شاید راحت
بود و خودمان سختش کردیم. بماند!
فامیل و دوستان قدیمی را دیدیم. کلی هم از بزرگ شدن
هم تعجب کردیم. فکر نمی کردیم این قدر بزرگ شده باشیم. بچه های قدیمی را
دیدیم که آخرین بار که دیده بودیم هنوز پشت لبشان سبز نشده بود اما الان
یکی دو نفر آن ه
ا
را بابا صدا می کردند. سعی شده بود در جشن عروسی حریم ها و اخلاقیات حفظ
شود. بد نبود اما گاهی بعضی ها به سرشان می زد دلشان پاک باشد.
دو روز بعد برای خداحافظی رفتیم خانه عمو. دیدیم سر
و صدایی برپاست عظیم و وصف ناشدنی به قدر وصفیات جشن عروسی اما از نوعی
دیگر. ماجرا را جویا شدیم. دیدیم بین تازه داماد و تازه عروس دعوایی است
بس نازیبا و ناباورانه. بشقاب هایی به پرواز درآمده بود که انسان را یاد
جنگ ستارگان می انداخت. وقتی بشقاب های پرنده سوختشان تمام شد علت دعوا را
جویا شدیم. شاهدان حادثه گفتند چیزی متوجه نشده اند اما ظاهرا باز
هم تکنولوژی و البته از نوع نا آشنایی به فلسفه اختراع آن باعث دعوا شده
بود. . ظاهرا آقای داماد طفلی کنار تلفن نشسته بود. از آنجایی که سابقه اش
پیش عروس خانم لو رفته بود و از آنجایی که تماس های تلفنی و غیر تلفنی قبل
از عقد داشته اند هر کدام از طرفین فکر می کرد هر وقت همسرش کنار تلفن می
رود حتما فکر شومی در سر دارد.
می گفت:
جایتان خالی جشن عروسی پسر عمویم بود.همه بودند. بگو
بخند و شادی و هلهله ای بر پا بود وصف ناشدنی. همه شاد بودند از برقراری
پیوندی که این روز و روزگار برقراری اش به این راحتی ها نیست. شاید هم هست
و ما راهش را بلد نیستیم. شاید هم بلد بودیم و فراموش کردیم. یا شاید راحت
بود و خودمان سختش کردیم. بماند!
فامیل و دوستان قدیمی را دیدیم. کلی هم از بزرگ شدن
هم تعجب کردیم. فکر نمی کردیم این قدر بزرگ شده باشیم. بچه های قدیمی را
دیدیم که آخرین بار که دیده بودیم هنوز پشت لبشان سبز نشده بود اما الان
یکی دو نفر آن ه
ارا بابا صدا می کردند. سعی شده بود در جشن عروسی حریم ها و اخلاقیات حفظ
شود. بد نبود اما گاهی بعضی ها به سرشان می زد دلشان پاک باشد.
دو روز بعد برای خداحافظی رفتیم خانه عمو. دیدیم سر
و صدایی برپاست عظیم و وصف ناشدنی به قدر وصفیات جشن عروسی اما از نوعی
دیگر. ماجرا را جویا شدیم. دیدیم بین تازه داماد و تازه عروس دعوایی است
بس نازیبا و ناباورانه. بشقاب هایی به پرواز درآمده بود که انسان را یاد
جنگ ستارگان می انداخت. وقتی بشقاب های پرنده سوختشان تمام شد علت دعوا را
جویا شدیم. شاهدان حادثه گفتند چیزی متوجه نشده اند اما ظاهرا باز
هم تکنولوژی و البته از نوع نا آشنایی به فلسفه اختراع آن باعث دعوا شده
بود. . ظاهرا آقای داماد طفلی کنار تلفن نشسته بود. از آنجایی که سابقه اش
پیش عروس خانم لو رفته بود و از آنجایی که تماس های تلفنی و غیر تلفنی قبل
از عقد داشته اند هر کدام از طرفین فکر می کرد هر وقت همسرش کنار تلفن می
رود حتما فکر شومی در سر دارد.
نویسنده » مهدی جلیلی » ساعت 11:19 عصر روز یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
